تبليغاتX
همیشه ماندگار من




















همیشه ماندگار من

عشق رویایی است که هر روز مرا به تنگنای خویش می راند

و تو حقیقتی که در من نهفته و پنهان است

و من تشنه ای که هر روز تو را از ابرها آروز می کنم

دلم نفس می خواهد برای یک لحظه

خسته ام


نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1 توسط رها| |

نزدیک میشوی به من
فرسنگها در من فرو میروی
در من خانه میکنی
در من حضورمیابی
لحظه به لحظه هرجا و هر کجا
توی انگشتهایم جاری میشوی
سطر به سطر خاطراتم را می نگاری
روی لبم مینشینی
خنده میشوی، حرف می شوی
دلم که می گیرد از چشمهایم میباری
کیستی ؟ کیستی تو؟
کیستی تو که این همه
در من بی تابی
سزاوار حرفهای عاشقانه ای
کیستی تو که دیدنت زندگی
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا همیشه . . .
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14 توسط رها| |

چگونه باورکنم که روزی تو را خواهم داشت

وقتی تمام این دیوارها مرا به حبس کشیده اند

مهربانم این روزها جز دلتنگی نداشتنت چیزی نیست که مرا مایوس کند

خسته ام از تمام این باید های زندگی از این اشتباه که بیهوده خودم را گریبان گیرش کرده ام

از موجود نفرت انگیزی که تمام روزهایم را به حسار کشیده خسته ام

کاش جای دیگری بودیم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10 توسط رها| |

می بويمت که داغی نانت بگيردم
گرمای ناشی از هيجانت بگيردم

آنقدر تشنه‌ام كه تصور نمی‌كنی
  می نوشمت كه طعم دهانت بگيردم

شبهای ‌دوردست ‌و شراب‌ سفيد و رقص . . .
نزديك بود بوی خيــانت بگيردم!

پا می شوم، صدای ‌تو شب‌را شكسته‌است
بگـــذار انعـــكاس اذانــت بگيردم

سرگيجـــــهء هميشگی ابرها منم
  می‌خواهد آســـمان به امانت بگيردم

 می‌رقصم، از هوای تو سرشار، مثل باغ
 آماده می‌شوم كه خــــزانت بگيردم

دوستت دارم ، چون با باوری عميق در قلب من نشستی

و مرا هدف و اميد زندگی خود قرار دادی!

دوستت دارم چون از زندگی ودنيا گذشته ای تا با من بمانی !
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14 توسط رها| |


اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است،                    
 غمي نيست.
 همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14 توسط رها| |

دنیای من از چشم های تو آغاز می شود

وقتی میان صحن نگاهت

دخترکان نوبالغ دل

با عریانی احساسشان می رقصند

و گناه مفهوم غریبیست

با دست های تو

و دل من

و پیچش احساس

و همایش معراج

وقتی تو عاشقی و من مجنون!

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10 توسط رها| |

دست هایت که خلق شد

میان یک حادثه موجود شدم

از انتهای عمیقی تابیدم

              به ابتدای جاده ای طولانی

              که سراب هایش نقش چشمان تو را داشت

تسلیم شدم

              به پیچش یک رویا

              که میان اذهان سوخته ی آدم ها

                           برای بقا تلاش می کرد

ذرات گریزان خاطراتم

در معجزه ی ابراهیم نگاهت

بسوی تعالی پروازم شتافتند

و من خلق شدم!...

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 12 توسط رها| |


دستهایت را در اعتماد دستهایم بنشان تا در تو گم شوم و شکوهمندی لحظات آینده را به تماشا

بنشینیم . من ترا به مهمانی زندگی خواهم برد تا در تولد عشق جاویدان ما قلب هایمان در امواج

سیال بودن جاری شوند ؛

                          با من بیا تا به فردا سلام گوییم...
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12 توسط رها| |


تو آمدی ز دور ها و دور ها
                   ز سرزمین عطر ها و نور ها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
                        ز عاج ها، ز ابرها، بلورها!

مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فرا تر از ستاره می نشانی ام

...نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات
                         مرا بخواه در شبان دیرپا!
مرا دگر رها مکن
                         مرا از این ستاره ها جدا نکن...
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10 توسط رها| |

از كنارم مي گذري
سايه ات را در آغوش مي كشم
سايه ات بازواني دارد نرم و تاريك
كه مرا به خوابي عميق مي برد

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13 توسط رها| |


Design By : Night Skin